شهادت امیرحسین فیضی جگرمان را سوزاند. هنوز هم وقتی اسمش میآید، آدم باورش نمیشود که دیگر در میان ما نیست. رفقایش میگفتند چند دقیقه قبل از انفجار، کنار دوستانش نشسته بود تا شامشان را با هم بخورند؛ همان لحظههای ساده و معمولی که هیچکس فکر نمیکند قرار است آخرین لحظههای زندگی باشد.
امیرحسین سرباز وطن بود؛ جوانی از همین شهر، از همین کوچهها. در محدوده خانههای سازمانی شرکت راهآهن تبریز خدمت میکرد؛ جایی که برای خیلیها فقط یک محل کار یا محل عبور است، اما برای او سنگر خدمت به کشور بود.
امروز تبریز حال و هوای دیگری داشت. مسئولان اعلام کردند که این بزرگترین مراسم تشییع شهدا در تبریز بعد از ایام جنگ تحمیلی است. جمعیت موج میزد؛ پیر و جوان، زن و مرد. همه آمده بودند؛ با هر سلیقه و فکر و حجابی. انگار غمِ از دست دادن این جوانها مرزی نمیشناخت و همه را زیر یک پرچم جمع کرده بود.
در میان نامهایی که خوانده میشد، وقتی نام «حلما» را گفتند، جمعیت یکباره شکست. پدر و مادر و خواهر و برادرش هم در میان شهدا بودند. وحید رضازاده که خودش فرزند شهید است، نام حلما را که بر زبان آورد، جماعت زار زار گریه کردند. مادران شیون میکشیدند. صدای گریه در میدان میپیچید.
وحید گفت: «مردم تبریز حلما را بر روی سر خود نگه میدارند. حلمای امروز ما همان رقیه عاشوراست.» اما حلما برای ما ماند؛ با یک دنیا مظلومیت و اشک.
در گوشهای از میدان شهدا، حاج حبیب را دیدم؛ مات و مبهوت ایستاده بود. گاهی سرش را پایین میانداخت و اشک میریخت؛ برای شهدایمان و برای امیرحسین عزیز.
از دور با سیدهادی سلامی رد و بدل کردیم. مدام اشک میریخت. معلوم بود خاطراتش با امیرحسین یکییکی از جلوی چشمانش عبور میکند. از شدت ناراحتی صورتش سرخ شده بود.
دکتر میراب هم در وسط میدان ایستاده بود. غم در چهرهاش موج میزد. همراه با جمعیت شعار میداد و «حسین، حسین» میگفت؛ گویی نام حسین مرهمی بود بر این داغ بزرگ.
پیش از مراسم هم دکتر پورعظیم از تمامی احزاب استان خواسته بود با هر سلیقه و تفکر سیاسی در مراسم تشییع شهدا شرکت کنند. امروز که به جمعیت نگاه میکردی، میشد دید که این دعوت بیپاسخ نمانده است. مردم آمده بودند؛ از هر فکر و سلیقهای.
در آن شلوغی، مدام به همان چند دقیقه قبل از انفجار فکر میکردم؛ به سفره شامی که پهن شده بود، به خندههای کوتاه میان دوستان، به زندگی سادهای که ناگهان به شهادت گره خورد.
امروز تبریز نه فقط پیکر چند شهید، که بخشی از دل خودش را تشییع کرد.
به قلم سید مرتضی مرتضوی





دیدگاهتان را بنویسید