×

یادداشت :
خدمت بی‌منت، لبخند بی‌وقفه، روایتی از زندگی رفیقانه با حامد غفاری

  • کد خبر: 304692
  • 3 فروردین 1405
  • بیش از پانزده سال از رفاقت ما می‌گذشت؛ رفاقتی که ریشه‌هایش به شب‌ها و روزهای معنوی اعتکاف رجبیه در مسجد جامع برمی‌گشت. همان‌جا بود که حامد را شناختم؛ جوانی آرام، با چهره‌ای صمیمی و دلی سرشار از اخلاص. در ایام اعتکاف، سرتاپا سفید می‌پوشید؛ گویی می‌خواست در آن روزهای خلوت با خدا، همه چیزش رنگ سادگی و پاکی بگیرد.
    خدمت بی‌منت، لبخند بی‌وقفه، روایتی از زندگی رفیقانه با حامد غفاری
  • نوبر : سید مرتضی مرتضوی /. بیش از پانزده سال از رفاقت ما می‌گذشت؛ رفاقتی که ریشه‌هایش به شب‌ها و روزهای معنوی اعتکاف رجبیه در مسجد جامع برمی‌گشت. همان‌جا بود که حامد را شناختم؛ جوانی آرام، با چهره‌ای صمیمی و دلی سرشار از اخلاص. در ایام اعتکاف، سرتاپا سفید می‌پوشید؛ گویی می‌خواست در آن روزهای خلوت با خدا، همه چیزش رنگ سادگی و پاکی بگیرد.

    اما حامد فقط یک معتکف نبود. او از آن آدم‌هایی بود که نمی‌توانست بی‌تفاوت بنشیند. هر جا کاری بود، خودش را می‌رساند. کنار کادر اجرایی مسجد می‌ایستاد، در برگزاری برنامه‌ها کمک می‌کرد، در توزیع افطاری میان روزه‌داران حضور داشت و با همان لبخند همیشگی‌اش، خستگی را از دل خیلی‌ها می‌برد. برای او خدمت در مسجد فقط یک کار داوطلبانه نبود؛ نوعی دلدادگی بود.

    حامد از همان سال‌های نوجوانی پای کارهای فرهنگی ایستاده بود. یادم هست روزهایی که برای هماهنگی ختم قرآن تلاش می‌کرد، دفترچه‌های برنامه روزانه را مرتب می‌کرد و با دقت پیگیر اجرای برنامه‌ها بود. در کنار آن، دلش برای مردم هم می‌تپید؛ برای فقرا، برای نیازمندان، برای هر کسی که دستی برای یاری می‌خواست. کمک به دیگران برایش یک کار نمایشی نبود؛ بخشی از ذاتش بود.

    در میان فعالان رسانه‌ای تبریز، نام حامد غفاری نامی آشنا بود. بسیاری از بهترین و اثرگذارترین فعالیت‌های رسانه‌ای در تبریز و آذربایجان، حاصل تلاش‌های شبانه‌روزی او و جمعی از رفقایی بود که سال‌ها کنار هم کار کردیم. حامد از آن آدم‌هایی بود که بی‌هیاهو کار می‌کرد؛ اهل دیده شدن نبود، اما اثر کارهایش در جای‌جای فضای رسانه‌ای شهر دیده می‌شد.

    او از خادمان گمنام امام رضا(ع) بود؛ خدمتی که برایش افتخار بزرگی محسوب می‌شد. آخرین گفت‌وگوی ما هم مربوط به همین چند هفته پیش، در یکی از جلسات آستان قدس رضوی استان بود. روزه بودیم و بنری از حرم امام رضا(ع) روبه‌روی ما نصب شده بود. حامد لحظه‌ای به آن بنر خیره شد؛ انگار دلش پیش همان گنبد طلایی پر کشیده بود. بعد آرام شروع کرد درباره کارهای رسانه‌ای آستان قدس حرف زدن؛ با همان دغدغه همیشگی‌اش، با همان نگاه مسئولانه‌اش. پیشنهاد می‌داد، ایده می‌داد و از برنامه‌هایی می‌گفت که می‌توانست برای ارتقای کارها انجام شود. ما هم منتظر بودیم ببینیم حامد برای دهه کرامت امسال چه برنامه‌ای در سر دارد.

    اما نمی‌دانستم تقدیر قرار است چنین زود ما را از داشتنش محروم کند. نمی‌دانستم آن گفتگو، یکی از آخرین خاطرات ما خواهد شد.

    حامد رفت…

    رفت پیش همان همرزمان گمنام و پاسدارانی که همیشه با احترام از آن‌ها یاد می‌کرد. رفت، اما خاطره حضورش از ذهن و دل ما پاک نخواهد شد. هنوز وقتی از کنار مسجد جامع می‌گذرم، تصویر همان جوان سفیدپوش در ذهنم زنده می‌شود؛ جوانی که بی‌ادعا، بی‌هیاهو و با تمام وجود برای خدا و برای مردم کار می‌کرد.

    رفیق قدیمی و عزیزم، حامد…

    رفاقت پانزده‌ساله ما پر از خاطره‌هایی است که هیچ‌وقت فراموش نمی‌شوند. جای خالی‌ات در جمع دوستان، در جلسات فرهنگی، در کارهای رسانه‌ای و حتی در همان لحظه‌های ساده کنار هم بودن، حالا بیشتر از همیشه احساس می‌شود.

    تو رفتی، اما راهی که با اخلاص و صداقت شروع کرده بودی، در دل دوستانت زنده خواهد ماند. یاد تو برای ما فقط یک خاطره نیست؛ یادآور سال‌ها تلاش، ایمان، رفاقت و خدمت بی‌منت است.

    خداوند تو را در جوار رحمت بی‌پایانش قرار دهد.

    یادت همیشه با ما خواهد ماند.

    اخبار مرتبط

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *